عبد الرزاق اللاهيجي

8

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

دلم ز خون شده لبريز غنچه‌سان بارى * نسيم لطفى اگر نيست زخم جان‌پرور به جاى يك دلم افتاده صد گره به درون * بسى عجب نبود قدر دل ندانم اگر مرا كه جز سر زلف تو آشنايى نيست * بسان دشمن تا كى بپيچد از من سر چه طالعست ندانم كه دايم از خونم * براى كام دل دشمنان زنى ساغر كمى چه داشت جفاى تو كز پى جورم * زمانه نيز به امداد چرخ بسته كمر مرا براى تسلى چو طفل مىگيرند * گهى جفاى تو گه جور آسمان در بر ز بيخودى به دو دستم گرفته مىدارند * ز جانبى غم و اندوه جانبى ديگر ز بس به تنگم از اوضاع اين جهان خراب * پى خلاصى ازين تنگناى خوف و خطر چو ذره جاى كنم هر زمان به پرتو مهر * مگر برون فكنم خويش را ز روزن خور يقين برون شدمى از جهان اگرنه مرا * نگاه داشتى امّيد طوف پيغمبر مرا زمانه بيفكند تا كه بر دارد * ز خاك لطفِ شهنشاهِ دوستان‌پرور بهشت خود به در خانه‌ام دوان آيد * اگر روم به در خانهء سرو سرور شه سرير نبوت محمد عربى * سپهر عالم جان پيشواى جنّ و بشر خدايگان جهان شاه خطهء ايمان * كه خاك درگهش افلاك راست كُحل بصر به پيش لطف عميمش چه بندگى چه گناه * به دوستى سگان درش چه خير و چه شر به ياد شكّر لطفش هرآن‌كه زهر خورد * به خاك پاش ، كه يابد به ذوق طعم شكر كسى كه خوى به ترياك مهر او دارد * ز زهر معصيتش نيست هيچ‌گونه خطر اگرنه شوق طواف درش بدى خورشيد * عجب عجب كه برون آورد سر از خاور تو چون لواى شفاعت به محشر افرازى * كه سايه بر سر مردم كنى ز تابش خور عجب كه سايه به كس افتد آن زمان كز تاب * به سايهء تو خزد آفتاب هم مضطر عبث . . . « * » شود آفرينش دوزخ * تو گر شفيع شوى بر جهانيان يكسر شفاعت تو حريص و من اندرين حيرت * كه از شرافت آزادى تو در محشر ندامتى كه بود لازم گنهكاران * مباد زاهد بيچاره را كند مضطر تو لطف خويش نپوشى و ترسم از شرفت * گناهكار شود در گناه راغب‌تر چه شد كه رايت علمش گذر كند ز فلك * كسى كه مهر تواش نيست هادى و رهبر همان سياه‌گليمست و تيره‌روز چو جهل * بفرض غوطه خورد خصمت ار به چشمهء خور نسيم لطف تو در باغ اگر وزد شايد * ز سرو و بيد دگر خلق برخورند و ثمر بر معدل انصاف تو ز غايت صدق * كه هست منطقهء آسمان فضل و هنر

--> ( * ) نسخه‌ها : عبث مباد شود . . .